دارم از سر کار برمی گردم خونه و حسااااااااااااااااابی خسته ام، دلم می خواد چشمهام رو هم بذارم که تا رسیدن به مقصد یه کم استراحت کرده باشم.

میشینه بغل دستم و یه بنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد حرف میزنه، معلوم میشه که دخترش ازدواج کرده و حالا خودش به تنهایی زندگی می کنه.از صبح خیابون ها رو گشته و اینجوری وقت گذرونده، از همه چی و از هیچ چی صحبت می کنه.جواب های بریده بریده و تک کلمه ای من که حاکی از بی حوصلگیم هست هم ، تاثیری تو میزان علاقه اش به صحبت کردن نداره.

یه جورایی داش مشتی حرف میزنه، با خودم میگم چه قدر شخصیتش شبیه قهرمان یکی از داستان های سیمین دانشوره!حیــــــــــــــــــف که خسته ام و حوصله ندارم.

بعد به این فکر میکنم که بانو دانشور چه قدر واسه پیدا کردن شخصیت های داستانهاش حوصله به خرج میداده و احتمالاً خیلی شنونده ی خوبی بوده.

بعدترش به این فکر می کنم که نکنه خودم هم یه روز همین جوری پیر و تنها بشم.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

یه قسمتی از من، جا مونده

یه جایی، تو برفهایی که تا زانو می رسید

یه جایی، پشت پنجره ای که مرز گرمای خونه و سرمای بیرون بود

یه جایی، بین دلواپسی ها و تردیدها و اومدن و رفتن ها

 

پ.ن.می ترسم قبل اینکه بزرگ بشم، پیر شده باشم.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٤ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

 

نباید دنبال ثبات بگردم

باید هر لحظه منتظر یه موج بلند باشم

باید هوشیار باشم،خیــــــــــــــــــــــــــلی هوشیار


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٥ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ
نظرات ()

می دونی عزیزم,

گاهی از ته دل آرزو می کنم که بهت بگم:خاااااااااااااااااااااااااااااااااااک بر سرت!

همیـــــــــــــــن جوری با "~" روی الف.

ولی خب نمیگم که بیشتر از اینا اذیت نشی.

 

پ.ن.1.مخاطب نوشته, خواننده ی این وبلاگ نیست.

پ.ن.2.عطر یاسمین با طعم کیکی که هنوز نپختمش ولی به فکرشمچشمک


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ
نظرات ()

 

چند وقتیه با خودم فکر می کنم که نکنه دارم بزرگ میشم؟

اصلاً نکنه دیگه بزرگ شدم؟هان؟

پ.ن.١:«تو نرفتی!نه!تو هنوزم اینجایی»

پ.ن.٢:عطر یاسمین با طعم هندونه


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۳٠ساعت ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ
نظرات ()

اولین غنچه های یاس،باز شدن

بغل


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱۱ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ
نظرات ()

 

اونا کوچه‌ها رو دوس دارن
چون می‌دونن به خونه‌ای می‌رسه.

اونا جاده‌ها رو دوس دارن
چون می‌دونن به شهری می‌رسه.

اونا آسمونو دوس دارن
چون می‌دونن به ماه می‌رسه.

اونا ولی هیش‌وخ
هم‌دیگه رو دوس ندارن
چون نمی‌دونن، به کجا می‌رسه.

«هیوا مسیح»

*کپی شده از این پست وبلاگ چهار ستاره مانده به صبح

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱۱ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ
نظرات ()

 

 

امروز 2 ساعت زیر بارون و تگرگ پیاده روی کردم.

امیدوارم روح سهراب ازم راضی باشه چون بدجوری زیر بارون رفتم.

راستی چرا سهراب راجع به وسیله ای به اسم چتر، چیزی نگفته؟

پ.ن.عطر یاسمین با طعم شیرقهوه


+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۳ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ
نظرات ()

 

ساعتی که خواب مونده، حس خوبی بهم میده

 انگار که هیچ کاری عقب نیفتاده ،انگار که هنوز وقت هــــــــَست

هنوز وقت هست!


+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱۱ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ
نظرات ()

دلم، تنگه

خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی

 

*یادگاری

ترانه سرا : کوروش سمیعی

خواننده: سیاوش قمیشی


+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ
نظرات ()

yasmine

yasmine

http://yasmine.persianblog.ir

عطر یاسمین

عطر یاسمین

عطر یاسمین

عطر یاسمین

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog